۱۳۹۵/۱۲/۱۲

شل کن!

گاهی باید کمی شل کرد،
هنگامی که رها بود کمی فکر کرد،
قضاوت و حکم دادن کار سختیست،
احتمال اشتباه همیشه هست،
شاید روزی بفهمیم اشتبه حکم داده ایم که دیگر دیر شده باشد،
روزی که عزیزی را در ذهنمان حلق آویز کردیم، 
همه خاطرات شیرین را از ذهن زدودیم،
و برشی از زندگی را به خاطر یک تصور بی پایه مانند دندانی گندیده به بیرون انداختیم،
گذشته بر نمی گردد،
ولی یک حکم اشتباه می تواند خشمی پوچ را تا ابد همراهمان کند ...

۱۳۹۵/۱۰/۱۰

نفس عمیق

یکی از بچه ها گفت: آقای فلانی! میدونین مهمترین چیزی که تو این مدت ازتون یاد گرفتم چی بود؟
با خنده گفتم: والا چیزای زیادی بهت یاد دادم تو این مدت، نمی دونم کدومشو می گی!
گفت: این که وقتی عصبانی میشم یه نفس عمیق بکشم.

 یه لحظه احساس کرذم افلاطونی چیزی ام و ازین حرفش خوشم اومد. 
ولی فکر کردم شاید این کار تو یه مدینه فاضله کار خوبی باشه، ولی تو این جامعه خیلی اوقات این سکوت و خود را به ندانستن زدن ها تعبیر به حماقتم شده است ...

۱۳۹۵/۰۶/۲۶

دشمن فروشنده

بعد از این که دیشب فیلم #فروشنده #اصغر_فرهادی رو دیدم، امشب اومدم نقد هایی که درباره این فیلم نوشته شده رو بخونم که احتمالا باعث بشه درک بهتری از فیلم پیدا کنم، تا اشارات دیگران رو در بار دومی که فیلم رو خواهم دید دنبال کنم. 
قبلاً هم توی اخبار و هم توی #هفته_نامه_تماشاگران خونده بودم که یک سری از نویسندگان و منتقدین دلواپس این فیلم رو آماج حملات خودشون قرار دادن و اتهاماتی چون #سیاه_نمایی یا ترویج #بی_غیرتی بهش زده بودن. البته این قبیل افراد رو به نظرم خیلی از ما با طرز فکرشون و اهداف سیاسیشون آشناییم.
یکی از نقد هایی که از #سایت_سلام_سینما خوندم متعلق به یکی از همین منتقدین بود، نوشته این منتقد رو که خوندم پیامی براش نوشتم که الان در صف انتشار توی سایت قرار داره و مطمئن نیستم منتشر هم بشه. در هر حال می خواستم راجع به #فروشنده مطلبی بنویسم، این مطلب باعث شد که همون کامنت رو با کمی تغییر اینجا بیارم:

این تفکر غرب و شرق باعث می شود یک فیلم خوب این طور با نگاه بدبینانه تحلیل شود، نکته این است که شما اگر فیلم های عمیق همان اروپا و آمریکای پیشرفته را ببینید، اکثراً در مورد مشکلاتیست که در جامعه خود با آن دست به گریبانند، اگر نگرانید که چرا یک دیالوگ به ضعف سیستم انتظامی و قضای ایران اشاره می کند، آن ها تند ترین فیلم ها را در زمینه نقد به پلیس و دادگاه های خود می سازند. حالا چرا فیلم های آنان سیاه نمایی نیست و فیلم های ما هست را نمی دانم. سوال دیگرم اینجاست که لابد شما هم از شهرداری یا ارگان دیگری خانه اشرافی ای هدیه گرفته اید که حمام و آشپزخانه های فیلم به نظرتان وحشتناک می رسند، در حالی که خانه هایی که در فیلم های فرهادی نشان داده می شود برای بسیاری از مردم همین تهران خانه های مناسب و شیکی به حساب می آیند. مقایسه کنید با خانه فیلم ابد و یک روز مثلا! بعد شما فیلم اروپایی و آمریکایی اگر کمی بیشتر ببینید خانه های ویران و با امکاناتی پایین تر در فیلم هایشان بسیار می بینید. یعنی آن ها هم همه در کاخ زندگی نمی کنند و دیدن چنین آپارتمان هایی اصلا برایشان عجیب نیست. فیلم گذشته که در پاریس روایت می شد را یادتان رفته؟ آنجا هم فرهادی با نشان دادن خانه های ویران پاریسی می خواست سیاه نمایی کند و چهره پاریس را در ذهن مخاطب خراب کند؟ در مورد سیستم آموزشی هم سوال من اینجاست که مگر چیز غیر واقعی ای در فیلم نشان داده شده؟ شما در ایران درس خواندید؟ اگر هم خواندید لابد در مدرسه ای غیر انتفاعی بوده است. چون مدارس تهران همه همین شکل اند، بچه ها همین طور لودگی می کنند و اگر معلمی با آن ها راحت باشد تلافی معلمان سخت گیر را با خنده ها و شوخی هایشان سر کلاس او در می آورند. به نظرم عینکتان را بردارید. دنیا دیوارهایش دارد فرو میریزد و مرز ها کمرنگ می شوند. آدم های نقاط مختلف دنیا با هم دردها و دغدغه های مشترکی دارند، فرهادی با این که فیلمش برای ایران است و برخی مسائلی که مطرح می کند به ظاهر فقط در مورد ایران صدق می کند، دردهایی را نشانه می رود که بی مرزند. فاحشگی مگر فقط منحصر به ایران است؟ نکند شما هم فکر می کنید ایران همان طور که همجنس گرا ندارد، فاحشه هم ندارد؟ نکند فکر می کنید یک پیرمرد ایرانی سراغ فاحشه نمی رود، نکند فکر می کنید که این مشکل هرزگی در خانواده های ایرانی وجود ندارد؟ نگران چه هستید؟ سیاه های جامعه ایران نیازی به فیلم فرهادی ندارند تا در دنیا مطرح شوند. اینترنت دسترسی به اطلاعات را بسیار آسان تر از قبل کرده است. اتفاقا به نظرم فرهادی با فیلم هایش با این که مشکلات را نشان می دهد تصویر بسیار بهتری از آنچه در اخبار از ایران پخش می شود نشان می دهد. نشان می دهد که در ایران مردم تاتر نگاه می کنند، نشان می دهد در ایران در کلاس ها درباره کتاب و فیلم حرف میزنند. نشان می دهد در ایران آدم هایی هم پیدا می شوند که در برابر چنین اتفاق هایی سر نمی برند و بلدند خشم خود را کنترل کنند و به انسانی ترین شکل خاطی را تنبیه کنند. اگر پیرمرد قلبش می گیرد عماد تقصیری ندارد، عماد فقط کراهت و زشتی عمل خود او را برایش عریان می کند، به او نشان می دهد چه حسی خواهد داشت اگر خانواده اش چهره واقعی او را ببینند. ازین انسانی تر هم می شود؟ چند نفر از ما می توانستیم جای عماد باشیم و مرتکب قتل نشویم؟ پش فرهادی یکی از خوب های ایرانی را در معرض دید گذارده، نه فردی که عنان نفرت و انتقامش را در اختیار ندارد. مسلماً این فیلم مثل هر فیلم دیگری قابل نقد است، ولی این نوشته به نظرم بیشتر از نقد، نگرانی از نگاه و قضاوت غیر ایرانی ها را به دنبال دارد، انتظار دارید که ایران در فیلم ها همه چیزش خوب باشد. زیبا، بدون مشکل، اجتماعی سالم، خانه هایی نو و لوکس، مردمی محترم، کلاس هایی مدرن و ... خب این ها آرزوهای خوبی برای ایران عزیز است، ولی تا فرهادی و کاهانی و هنرمندانی ازین دست، ایرادات را جلوی چشممان نیاورند، شاید خیلی ها مثل شما متوجه نشوند در مدارس ما کلاس ها چه شکلیست، یا بیشتر مردم در چه حمامی استحمام می کنند که فکری به حالش شود. به امید این که ایران همانی بشود که شما فکر می کنید هست!

۱۳۹۵/۰۶/۱۹

The H8ful Eight

آدم فیلمای #تارانتینو رو می بینه دلش می خواد آدم بکشه!
فارغ از این که #The_H8ful_Eight جزو فیلمای خوبه #تارانتینو حساب بشه یا نه، این که بعد از مدت ها فیلم ببینی و کارگردانش اون باشه شانس بزرگیه
فکر می کنم همه ما یه قاتل درون داریم، که #تارانتینو بیدارش می کنه، و جای همه آدم هایی که تو ذهنمون کشتیمشون تو فیلماش آدم می کشه

این باعث میشه یکمی آروم بشیم، خالی بشیم، آدمیزاد نیاز داره به خوناشام درونش خون بده، سینما این قدرتو داره که طعم خونو خیلی واقعی حس کنی ...


۱۳۹۵/۰۶/۰۶

یادی از گذشته

اون قدیما امکانات نبود مث حالا که، یادمه با 1000 تومن میشد چلو کباب خورد، با 50 تومن تاکسی سوار شد، نه فیسبوکی بود، نه اینستاگرام، نه گوگل پلاس، نه تلگرام و ازین اپلیکیشن هایی که نشون میده تو محله و دور و برت چه دختر و پسرهایی هستن و بشه از طریقشون دوست یابی کرد. اون موقع یه چیزی اومده بود به نام وبلاگ، بیشتریا ازش استفاده می کردن برای دوست یابی و یه عده ای هم جدی می نوشتن. 
اون قدیما من پسرکی بیش نبودم که دوست داشت بنویسه، یه وبلاگی ساختم که با این که محتوای مطالبش به پسری می خورد که دوست داشت عمیق فکر کنه ولی بازم سن و تجربه کمش از هزار جا میزد بیرون. با این حال وقتی امکانات بیشتر شد، خیلیا نوشتن توی وبلاگ رو رها کردن، ولی من هر از چندی میام می نویسم و هیچ کسم نمی خونه، که شاید بگم هنوز همون پسر بچه م خیلی اوقات، با این که چهارده سال گذشته ...
عمو اسد، که یه وبلاگ نویس بزرگسال بود، از کسایی بود که نوشته هاش رو می خوندم، ایشون بعد از سال ها یادی از وبلاگ من کرده، در مورد کامنتی که براش گذاشته بودم و هنوز یادش مونده نوشته و مشخصاتی که اون موقع ها از خودم نوشتم رو یادآوری کرده، اون موقع دانشجو بودم. 

۱۳۹۵/۰۲/۱۸

تو نیکی میکن و در دجله انداز ...

سال هاست از طریق ایمیل فرصت های کاری و یا کسانی که جویای کار هستند رو به دوستانم خبر میدم، از این طریق خوشبختانه این شانس رو داشتم که چندین بار نقش کوچکی ایفا کنم در کاریابی یا استخدام همکار به دوستانم. برای این کارم دلیل بخصوصی نداشتم جز لذت بردن از یک کار مثبت. 
امشب به سرم زد و یک کانال تلگرام برای این کار تأسیس کردم، جالب بود برام که خیلی از دوستانم ازین حرکت استقبال کردند و کلی ایده خوب برای کارهای بزرگتر دادند، من جمله طراحی سایت و یک سری ایده های خاص و بکر. 
خدا رو چه دیدی، شاید این ابتدای انجام یک کار بزرگ باشد ...


۱۳۹۵/۰۲/۰۹

بدو بدو

یه وقتایی یه مراحلی از زندگی شاید اسمشون آدم رو یاد شادی و خوشحالی بندازه، ولی تو همش نگران اتفاقاتی هستی که در اختیار تو نیستن. دوست داری فقط زود تر غول این مرحله رو رد کنی بری جلو ...

۱۳۹۴/۱۲/۲۹

نمکدان شکستن

یکی از اصولی که برای خود دارم این است که هر کاری برای دیگران می کنم باید برای دل خودم باشد، اگر توقع قدردانی و قدرشناسی داشته باشم، تنها خود را آزار خواهم داد. البته مسلماً من هم مثل هر کس دیگری با «من ایده آل» یکی نیستم و نمی توانم ادعا کنم صد در صد همه اصولم را رعایت می کنم، ولی حداقل می توانم تلاش کنم که به آن نزدیک شوم.
در خصوص این اصل آن چیزی را کمتر برایش آماده بودم، این بود که به کسی محبت یا لطفی بکنم و نه تنها از قدرشناسی خبری نباشد، بلکه طرف لگد هم بزند و نمکدان هم بشکند و از امکانی که برایش فراهم کرده ام برای ضربه به خودم استفاده کند. 
تنها چیزی که در این خصوص به ذهنم می رسد، لبخند زدن و بی تفاوتی است و البته حذف او از دایره افرادی که دوستشان دارم و مورد اعتمادم هستند.

۱۳۹۴/۱۲/۰۷

تحمل

ایران هزاران سال تاریخ دارد و هزاران سال نظام های دیکتاتوری در این کشور حکومت کرده اند و تنها کمی بیش از صد سال است  که آقازاده های قجری آن زمان برای تحصیل به فرنگ رفتند و در اروپا با دمکراسی آشنا شدند و برگشتند و علیه پدرانشان انقلاب مشروطه به راه انداختند و نهال دمکراسی خواهی را رسماً در این کشور قرص کردند. 
دیکتاتوری ریشه در تاریخ ما دارد و خواه نا خواه در فرهنگ ما هم نهادینه شده است، مبارزه صد و اندی ساله برای رسیدن به دمکراسی علاوه بر این که در اجتماع و مبارزات و جنبش های علنی جریان داشته، مبارزه ای درونی است که درون یک یک ما جریان دارد. 
اگر می بینیم در دولت های مختلفی که در این صد و خرده ای سال به قدرت رسیده اند، بحث خودی و غیر خودی در بیشتر مقاطع جریان داشته است، اندیشه های مخالف یا طرد می شده اند یا سرکوب، مهمترین دلیلش این بوده است که افرادی که قدرت را در دست داشته اند ایرانی بوده و خواه نا خواه از این فرهنگ جدا نبوده اند و گرنه هیچ کدام از کره مریخ یا مملکتی اجنبی نازل نشده اند که دنبال دلیل بیرون از خودمان بگردیم. 
جالب این است که درصد بالایی از کسانی که خارج از دایره قدرت و حاکمیت هستند و فریاد دمکراسی و آزادی خواهی سر می دهند هم در واقع تنها کلمه دمکراسی را بیان می کنند و در عمل دیکتاتورند، در گفته هایشان عمیق که شوی می بینی منظورشان از دمکراسی، آزادی بیان و حق انتخاب سرنوشت نیست، بلکه مقصود اصلی شان این است که آن چه ایشان برایشان مطلوب است تحقق یابد.
آن کسی که قدرت دارد عقیده مخالفش را سرکوب می کند و آن که قدرت ندارد عقیده مخالف را تحقیر می کند که اگر قدرت داشت می شود حدس زد این تحقیر به همان سرکوب ختم می شد. 
سئوال اینجاست چه فرقی میان این دو است؟
چه فرق می کند که کدام دسته حرف ها شعارهایشان مدرن تر و انسانی تر است و کدام گروه از کلمه دمکراسی بیشتر در جملاتشان استفاده می کنند در حالی که عملاً ماهیت رفتار و عملکرد هر دو شبیه به هم است؟
چه اصراری داریم که همه مثل ما فکر کنند؟ چه اصراری داریم که خودمان را عقل کل بدانیم و دیگران را غافل؟ چرا یاد نمی گیریم که به کسانی که مخالف نظر ما هستند احترام بگذاریم و آن ها را به رسمیت بشناسیم و قضاوتشان نکنیم؟ چرا اگر بحثی می کنیم به جای اندیشیدن به سخنان همدیگر، بیشتر به این فکر می کنیم که چطور نظر طرف مقابل را رد کنیم؟ چرا به جای به کار بردن منطق و استدلال به شخصیت همدیگر حمله می کنیم؟
باید یک بار دیگر معنای این واژه جذاب و هوس انگیز را مرور کنیم، تکلیف را با خودمان روشن کنیم که آیا اصولاً به این واژه اعتقادی داریم یا فقط لفظش را تکرار می کنیم؟ آیا تحمل شنیدن عقاید متفاوت یا حتی متضاد خود را داریم؟ آیا حتی وقتی در اکثریت هستیم حق اقلیت را به رسمیت می شناسیم؟ آیا در یک جمع کوچک دوستانه یا خانوادگی می توانیم برخوردی دمکراتیک داشته باشیم که برای یک کشور 80 میلیونی نسخه دمکراسی می پیچیم؟
مبارزه اصلی درون ما در حال انجام است و هرگاه تعداد بیشتری از ما در درونشان از این مبارزه سربلند بیرون آیند و آن چه از تاریخ هزاران ساله این کشور در فرهنگ و تربیت ما دمیده شده است در وجودشان کمرنگ تر شد می توانیم ادعا کنیم که یک قدم بزرگ به سوی دمکراسی نزدیک شده ایم. 

۱۳۹۴/۱۱/۲۴

این خود، ما را زیر آوار مصیبت گرفتار کرده ...

فقط به خودمان فکر می کنیم، فقط به قدرت، منافع مادی و معنوی، گروه و باندی که هویت خود را به آن گره زده ایم فکر می کنیم. برایمان مهم نیست در اثر رفتار ها و تصمیمات ما چه بلایی به سرشان بیاید. مهم این است که ما حالمان خوب باشد، این خودخواهی از بالا تا پایین جامعه ما ریشه دوانده، از یک نگهبان و دربان که به نظر شاید آدم مهمی نباشد، تا افرادی که تصمیماتشان می تواند بر روی سرنوشت یک ملت یا چندین ملت یا حتی تمام دنیا اثر بگذارد. 
فقط به خودمان فکر می کنیم....
هم خواستنش مسئله است، هم این که واقعاً سخت است از آن جا که هستیم بیاییم بالا و مسائل را از چشم یک ناظر ببینیم. 
این وسط معنی همه چیز عوض می شود، معنی عشق و دوست داشتن از همه بیشتر، حالا مهم نیست عشق و دوست داشتن چی، عشق به فرزند، عشق به مادر، عشق به وطن، عشق به همنوع، یا دوست داشتن یک دوست یا همکار، همه معنایشان به هم می ریزد.
آن وقت هر بلایی که سرمان بیاید، حیران و سرگردان، دنبال یک مقصر بیرون از خود می گردیم، غافل از خودیم و تنها به فکر خود ....