2012/02/20

شیرین

فیلم "شیرین" از عباس کیارستمی رو دیدم، فیلمی عجیب که حتی از "سلام سینما" ی مخملباف هم عجیب تر بود ولی جذاب تر نه!
چیزی که هست اینه که به نظرم یه سری آدم خلاق خلاقیت به خرج میدن و جرأت این کار رو دارن، برای همینه که دنیا پیشرفت می کنه، البته لزومی هم نداره همه ی این خلاقیت ها به شاهکار ختم بشه، اصلش اینه که شجاعت یه کار متفاوت رو همه ندارن ولی کیارستمی داره!

چیزهایی هست که نمی دانی

فیلم " چیزهایی هست که نمی دانی" رو خوشم اومد ، شاید همه پسند نباشه، و هر کسی خوشش نیاد ولی به دل من نشست پیشنهاد می کنم امتحانش کنید.
به قول دوستی میشه این طور گفت که شاید بیشتر مرد ها بتونن با "علی" در این فیلم احساس همذات پنداری داشته باشن.
کارگردان : فردین صاحب الزمانی
بازیگران : علی مصفا ، لیلا حاتمی ، مهتاب کرامتی
آنونس فیلم را اینجا ببینید.


2012/01/27

دلم تنگه

اون قدیم ها هنوز همه ی تهران گاز کشی نبود، صف نفت رایج بود و کپسول های گازی که کامیون ها به محلات میاوردن و ملت دوون دوون کپسول های خالی رو می بردن تا پرش رو تحوبل بگیرن.

توی خونه ی مادر بزرگ – پدر بزرگ من یه علاء الدین بود و یه کرسی که البته زمان من دیگه منقلش زغالی نبود و پیشرفت کرده بود شده بود منقل برقی. همین طور سر تاقچه چراغ گرد سوزی بود که هر وقت برق می رفت (که کم هم این اتفاق نمی افتاد)، زود روشنش کنن تا چشم چشم رو ببینه!

یه رادیو بود که همیشه ازین باتری بزرگ ها توش بود که وقت بی برقی روشن بشه و صدای آژیر (زمان بمب بارون تهران، جنگ ایران و عراق) رو بشه شنید. و یه تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ که اگه ماشین تو حیاط روشن می شد تصویرش به هم می ریخت.

دو تا اتاق اصلی داشت خونه که یکی رو بهش می گفتن اتاق عقبی، اون یکی هم اسمش بود اتاق بزرگه؛ اولی به اصطلاح امروزیا اتاق نشیمن بود و دومی مهمون خونه. زمستونا وسط اتاق عقبی کرسی که یک میز چوبی بزرگ بود رو می ذاشتن و زیرشم منتقل برقی و روشم یه لحاف بزرگ که بهش می گفتن «لحاف کرسی». کنج اتاق یه میز کوچک بود که روش سماور نفتی ای بود که همیشه آبش در حال قل زدن بود. کنار میز یه پارچ برنجی بزرگ برای آب کردن سماور و روی میز کنار سماور هم یه سینی پر استکان و نعلبکی های کوچیک که هنوز تو بعضی از قهوه خونه ها می شه دیدشون. به خاطر کمبود انرژی اتاق های دیگه ی خونه رو نمی شد گرم کرد و تو فصل سرما عملاً ازشون استفاده نمی شد. آشپزخونه و راهرو هم همیشه سرد بود.

امروز هوس کردم، هوس اتاق های کم نور اون موقع، هوس این که برم زیر کرسی، پاهام زیر کرسی گرم بشه و سرم بیرون باشه و نوک دماغم یخ کنه. دلم برای نون تازه و چای سماوری صبح ها تنگ شده، دلم برای خودم تنگ شده ...

2012/01/12

اینجوریاس !

از صبح تا شب به هم دروغ می گیم

بعد می گیم اونایی که اون بالا هستن چرا دروغ می گن

از صبح تا شب به کسایی که ازمون ضعیف ترن زور می گیم

بعد صدامون در میاد چرا اون بالایی ها حقمون رو می خورن

از صبح تا شب زیر بار حرف زور کسایی که زورمون بهشون نمی رسه می ریم، حال از یه راننده تاکسی ساده گرفته تا همکارامون تو محل کار

اونوقت عجیبم نیست اون بالایی ها هر بلایی سرمون بیارن هم دم بر نیاریم

به دختر، خواهر، زن و دوست دحترمون هزار جور گیر می دیم و محدودشون می کنیم

اونوقت صدامون در میاد که گشت ارشاد چرا به اونا گیر میده

توقع داریم دخترامون قبل از رفتن به خونه شوهر با هیچ پسری حتی سلام و علیک هم نکنن

اونوقت می گیم چرا تو دانشگاه ها طرح تفکیک جنسیتی می خوان اجرا کنن

بچه مون اگه نظری مخالف نظر ما داشته باشه با کشیده می زنیم تو دهنش

اونوقت می گیم چرا کسی اجازه نداره عقیده ای مخالف اون بالایی ها داشته باشه و ابرازش کنه

ملت مزخرفی هستیم دیگه چرا تعارف تیکه پاره می کنیم برا خودمون؟

رادیوی مورد علاقه پیرمردان

{با فریاد خوانده شود}:

مجری با هزار ناز و ادا می گه: جوون ایرانی سلام!

- سلام من از بیجار زنگ می زنم، می خواستم بگم که جوون ایرانی سلااام!

مجری با کرشمه می گه: سلاااام به جوونای بیجار، بیرجند، بجنورد، بروجرد و همه جوونای ایران!

- سلااااااام، من احمد هستم و از یزد زنگ می زنم، می خواستم بگم همین الان یه تا باقلوای یزد خوردم! جوون ایرانی سلاااااام!

مجری با عشوه ی شتری می گه: باقلوای یزد، ببخشید! جوون ایرانی سلاااااااااااام!

- سلام من مریم هستم از تهران، خواستم بگم به همه ی جونای ایرانی که سلااااااام!

-

حالا به سراغ آقای گزارشگر می ریم: سلااااام به آقای گزارشگر عزیز.

- سلام به شما خانم مجری و جووووون ایرانی سلااام!

- آقا سلام شما چند سالتونه؟ که دارین اینطوری ورزش می کنید؟

- من 129 سالمه و بازنشسته هستم.

- چه توصیه ای به جوووونای ایرانی دارین؟

- می خواستم بگم به همشون که؛ جوووونای ایروونی سلااام!

مجری یه قر کمر میاد و میگه: ممنون آقای گزارشگر ازین گزارش پر انرژیتون! جووون ایرانی سلاااااام.

آقا ببخشید من همین جا پیاده می شم!


حوصله ی هیچ کدومتونو ندارم!

خیلی اوضاع خوب بود!؟

خیلی خوش بودیم!؟

کم استرس داشتیم!؟

کم امواج منفی و نا امیدی درون و بیرونمون موج می زد!؟

حال این روزا هم که هر جا می شینی انقدر از بالا رفتن وحشتناک قیمت دلار و سکه و ... و احتمال جنگ و ... صحبت هست که واقعاً اعصاب آدم خورد می شه.

سر و صدای سقوط رعب آوره!

2011/12/22

یلدا

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم
صد‌بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم

باغ بهشت و سایه طوبیٰ و قصر و حور
با خاکِ کوی دوست برابر نمی‌کنم

تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرّر نمی‌کنم

هرگز نمی‌شود ز سرّ خود خبر مرا
تا در میان میکده سَر بر نمی‌کنم

ناصح به طنز گفت: «حرام است؛ مِی مخور!»
گفتم: «به‌چَشم؛ گوش به هر خر نمی‌كنم!»

شيخم به طعن گفت که «رو ترک عشق کن»
«محتاج جنگ نیست؛ برادر، نمی‌کنم!»

این تقوی‌ام تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم

حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
من ترک خاک‌بوسیِ این در نمی‌کنم




به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم

2011/12/18

نقش پر رنگ هر واژه

بعضی حرفا نباید جدی گرفته بشن و می شن
بعضی ها هم باید جدی گرفته بشن و نمی شن
غریبن این دنیای کلمات !

2011/12/04

همه جا کربلاست

گفت آری کو دور یزید؟
کی بُدَست این غم؟ چه دیر اینجا رسید
چشمِ کوران آن خسارت را بدید!
گوشِ کران آن حکایت را شنید!
خفته بودستید تا اکنون شما؟
که کنون جامه دریدید از عزا؟
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان!
زان که، بد مرگیست، این خواب گران
روح سلطانی زِ زندانی بجست،
جامه جه درانیم و چون خاییم دست؟
چون که ایشان خسروِ دین بوده اند،
وقت شادی شد، چو بشکستند بند!
سوی شادروان دولت تاختند،
کُنده و زنجیر را انداختند
روز ملک است و گش و شاهنشهی،
گر تو یک ذره از ایشان آگهی
ور نیی آگه برو بر خود گری،
رانکه در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن،
که نمی بیند جز این خاک کهن
ور همی بیند، چرا نبود دلیر؟
پشتدار و جان سپار و چشم سیز
در رُخت کو از می دین فرّخی؟
گر بدیدی بحر، کو کف سخی؟
آن که جو دید آب را نکند دریغ،
خاصه آن کو دید دریا و میغ

دفتر ششم مثنوی مولوی / نکته گفتن شاعر جهت طعن شیعه حلب




گرگم و گله می برم، چوپون ندارم بیا منو بخور دیگه!

نمی خوام گرگ باشم
ولی بره ای هم نباشم که تا ابد زنده می مونه
و دست گرگ بهش نمی رسه
و کابوس آقا گرگه همش باهاشه
می خوام بره باشم و اولین شکار گرگ