۱۳۹۴/۰۱/۲۲

آرزو های کوچک دست نیافتنی ...

از سر کار تا خونه راهی نیست، هر روز پیاده میرم و میام، از چند تا کوچه پر از درخت می گذرم و از جلوی چندتا مغازه محلی رد میشم و گاهی هم مقداری خرید می کنم. بعضی وقت ها سر راه بعد از کار میرم به یه کافه دنج که سر راهم هست، یه قهوه بزرگ می خورم، چند تا سیگار می کشم و کتابمو ورق میزنم. 
میرسم به آپارتمان کوچیکم، یه دوش می گیرم و لم میدم روی کاناپه، یه موزیک لایت می ذارم و کمی خستگی در می کنم. آخه امشب می خوام بشینم یه فیلم خوب که گرفتم رو ببینم، ازون فیلماییه که کلی فکر آدم رو مشغول می کنه. 
بلند میشم، یه غذای ساده می ذارم روی گاز برای خودش بپزه، یه قهوه درست می کنم، فیلم رو میذارم، سیگاری آتیش می زنم و محو فیلم میشم. فیلم که تموم میشه بوی غذا هم درومده، یه خوراک لوبیای ساده!
ساعت ده تا یازده یه چرخی بین اخبار می زنم و بعدش کتابمو دوباره دستم می گیرم، تا خوابم ببره ...
ارسال یک نظر