۱۳۹۱/۱۰/۰۱

گوشه چشم

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی    سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند   قصد      این قوم خطا باشد هان تا نکنی
رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
دیده ما چو به امید تو دریاست چرا      به تفرج گذری بر لب دریا نکنی
نقل هر جور که از خلق کریمت کردند   قول صاحب غرضان است تو آن‌ها نکنی
بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد   از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی
حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر   که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی

نقش پراکنده
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی   خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد    حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است   عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف   مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهان     گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات        مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی
کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ    ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی
ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن      که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی
ارسال یک نظر