۱۳۹۰/۰۹/۱۳

همه جا کربلاست

گفت آری کو دور یزید؟
کی بُدَست این غم؟ چه دیر اینجا رسید
چشمِ کوران آن خسارت را بدید!
گوشِ کران آن حکایت را شنید!
خفته بودستید تا اکنون شما؟
که کنون جامه دریدید از عزا؟
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان!
زان که، بد مرگیست، این خواب گران
روح سلطانی زِ زندانی بجست،
جامه جه درانیم و چون خاییم دست؟
چون که ایشان خسروِ دین بوده اند،
وقت شادی شد، چو بشکستند بند!
سوی شادروان دولت تاختند،
کُنده و زنجیر را انداختند
روز ملک است و گش و شاهنشهی،
گر تو یک ذره از ایشان آگهی
ور نیی آگه برو بر خود گری،
رانکه در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن،
که نمی بیند جز این خاک کهن
ور همی بیند، چرا نبود دلیر؟
پشتدار و جان سپار و چشم سیز
در رُخت کو از می دین فرّخی؟
گر بدیدی بحر، کو کف سخی؟
آن که جو دید آب را نکند دریغ،
خاصه آن کو دید دریا و میغ

دفتر ششم مثنوی مولوی / نکته گفتن شاعر جهت طعن شیعه حلب




ارسال یک نظر