۱۳۹۰/۰۷/۰۹

این جا آدم نم می کشد

دوستم یک سالی است رفته ، نه جای بدی البته ، جایی که شاید خیلی آرزویش را دارند ؛ ینگه دنیا ، تنهاست ، با تنهاییش سر و کله می زند ، کسی او را بشناسد نگرانش نمی شود ، می داند که از پسش بر می آید.

وبلاگی دارد این دوست ، که بعد از رفتن کمتر فرصت می کند چیزی در آن بنویسد ، ولی همان تک و توک نوشته هایش را که می خوانی ، پر است از احساس ، حالا یا شادی ، یا غم ، یا دلتنگی ، چه فرق می کند ، به هر حال باز هم احساس است.

اما اینجا من ، روز به روز احساساتم بیشتر می خشکد ، بی تفاوت تر می شوم ، سخت تر خوشحال و سخت تر غمگین می شوم ، چون محکوم به اعدامی شده ام ، که هیچ چیز حالت صورت یخ زده اش را تغییر نمی دهد.

برای هیچ چیز نمی جنگم ، زود کنار می کشم بی آن که حتی غروری مانده باشد که مرا به جلو هل دهد ، یا مشتم گره کند یا سپیدی چشمانم سرخ شود و نگاهم کسی را بترساند!

ظاهرا بیرون که بروی ، گرچه دلت لک می زند ، تنگ می شود ، پر می کشد و آرام و قرار ندارد ، برای همه ی چیزهایی که این جا هست و آن جا نیست ، و هیچ وقت آن چیزهایی که آن جا هست و این جا نیست جایشان را نمی گیرد ، ولی ! حداقل دلی برایت می ماند که تنگ بشود ، دلی برایت می ماند که لک بزند ، دلی می ماند که سوار رویا بشود و پر بکشد.

این جا آدم نم می کشد . . .

ارسال یک نظر