۱۳۹۰/۰۵/۲۶

می خواهم چشم ببندم و دست به دست تو دهم !

من اصولا بیمارم ، مرض دارم ، دلم می خواهد فکر کنم همه ی آدم ها قابل اعتمادند ، دلم می خواهد خنده ها و لبخند ها و غم و اشکشان را باور کنم.
دلم می خواهد وقتی کسی در خیابان به من می گوید کیف پولم را زده اند ، واقعا زده باشند ...
وقتی می گوید بچه ام مریض است و در بیمارستان به پول احتیاج دارم ، واقعا راست بگوید ...
نه این که از دزدیده شدن کیف پول و مریضی و فلاکت مردم خوشحال شوم ؛
چیزی که آزارم می دهد ، قحطی صداقت است ، این که دیگر نمی توانم از اعتماد به دیگران لذت ببرم ...
ارسال یک نظر