۱۳۸۹/۱۰/۲۳

فلسفه

اسمش را هر چه می خوای بگذار ، تنبلی ، بزدلی و ترسو بودن ، مرد نشدن ، بچه بودن هر اسمی بگذاری برایم اهمیتی ندارد ، کلاً خیلی به این که دیگران راجع به من چه فکری می کنند اهمیتی نمی دهم (نه این که به افکار دیگران اهمیت ندهم ، به این که در مورد من چه فکر می کنند اهمیت نمی دهم)
من نا امید تر از آنم که آستین بالا بزنم و دل به دریا و بخواهم چیزی را تغییر دهم یا بسازم ...
باید به چیزی اطمینان داشت ، باید بتوانی پایت را که پایین می آوری بدانی زیرش سفت است ...
تازه همه ی این باید ها هم که باشد ، زمزمه ای زیر گوشم می گوید : که چه؟ آخرش می خواهد چه بشود؟ مگر قرار است این زندگی لعنتی چند وقت دیگر ادامه داشته باشد که بخواهی برایش به آب و آتش بزنی و با زندگی دیگران که لابد برایشان عزیز هم هست بازی کنی؟
دیگران به تو ناسزا گویند و سرکوفتت زنند گوارا تر از این است که خودت به خودت فحش بدی که : "غلط کردم ، ... خوردم" ولی دیگر گفتن بد تر از این هم فایده ای نداشته باشد !

پ.ن : ظریفی می گفت : اگر فلسفه ات این است ، من ... به این فلسفه !
در جواب گفتم : عرض کرده بودم که زیاد به این که دیگران راجع به من چه فکر می کنند اهمیت نمی دهم ، این شامل فلسفه ام هم می شود !
ارسال یک نظر