۱۳۸۹/۱۰/۱۹

روح سرگردان

وقتی پیمان شکستی و روحم را کشتی
چون مرده متجرکی شدم ، که پوچیش به بودن یا نبودن در کنار تو ، بستگی نداشت
پس کنارت ماندم
جواب تبر را با سکوت دادم
گوشه ی لب هایم در امتداد افق ، خوشی و نا خوشی را تمسخر می کرد !
اما امروز که سنگ هم روبروی این فاجعه ، جیرینگ می شکند
دیگر یارای ماندنم نیست
کفش هایم مرا به جلو می برند
این بار نوبت آن هاست که بی پرسشی از من ، مسیر را انتخاب کنند ...
ارسال یک نظر