۱۳۸۹/۱۰/۰۱

از بند و زنجیرش چه غم

آن کیست کـَز روی کـَرَم ، با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من ، یک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی ، آرَد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می ، با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود از او ، کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او ، باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده​ام ، زان طـُره تا من بوده​ام
گفتا مَـنـَش فرموده​ام ، تا با تو طـَرّاری کند
پشمینه پوش ِ تندخو ، از عشق نشنیده​است بو
از مستیش رمزی بگو ، تا تـَرک هـُشیاری کند
چون من گدای بی​نشان ، مشکل بُوَد یاری چنان
سلطان کجا ، عیش ِ نهان ، با رِند ِ بازاری کند
زان طـُره پرپیچ و خـَم ، سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم ، هر کس که عیاری کند
شد لشکر غم بی عدد ، از بَخت می​خواهم مدد
تا فخر دین ، عبدالصمد ، باشد که غمخواری کند
با چشم پرنیرنگ او ، حافظ مَکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او ، بسیار طراری کند

پ.ن : این غزل فال حافظ شب یلدای جمعی بود که در بینشان بودم ، قرار شد یک غزل بخوانیم همه نیت کنند و با توجه به حال روز این روزهای همه ما و ایران خانوم که این روزها پریشان احوال است ، نیت جمع به اتفاق در خصوص آینده ی وطن بود و به امید ایرانی آباد و آزاد . . .
و این هم غزل شاهد فال دیشب که لابه و ناله ای است شاید به حال این روزهایمان

ســـرو چمان من چرا ، میل چمن نمی کند
همدم گل نمی شود ، یاد سمن نمی کند
دی گله ای ز طره اش ، کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه ِ کج ، گوش به من نمی کند
تا دل هرزه گرد من ، رفت به چین ِ زلف او
زان سفر دراز خود ، عزم وطن نمی کند
پیش کمان ابرویش ، لابه همی کنم ولی
گوش کشیده است از آن ، گوش به من نمی کند
با همه عطف دامنت ، آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را ، مشک خُتن نمی کند
چون ز نسیم می شود ، زلف بنفشه پر شکن
وه که دلم چه یاد از آن ، عهد شکن نمی کند
دل به امید روی او ، همدم جان نمی شود
جان به هوای کوی او ، خدمت تن نمی کند
ساقی ِ سیم ساق من ، گر همه درد می دهد
کیست که تن ، چو جام می ، جمله دهن نمی کند
دستخوش ِ جفا مکن ، آب ِ رُخم ، که فیض ِ ابر
بی مدد سرشک من ، دُرّ ِ عدن نمی کند
کشته غمزه تو شد ، حافظ ِ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را ، درد ِ سخن نمی کند
ارسال یک نظر