۱۳۸۹/۰۴/۱۵

بگذار بگوید . . .

حرفشان شد ، قدم هایش را تند تر کرد. عصبانی بود. غمگین بود. نمی دانست باید چه کند. از عصبیت تند و تند تر راه می رفت ، یکی دو پیچ از او جلو افتاد. از بالای جاده ی خاکی ِ کوه او را می دید که رفته رفته فاصله شان بیشتر می شد و تصویر او کوچک تر و گنگ تر . . .
موقعیتی نبود که واژه ها از عهده ی توصیفش برآیند. راه می رفت ، قدم بر می داشت. پایش را با ضرب بر زمین می زد. در بیداری کابوس می دید. افکار سیاه رهایش نمی کردند. انگار همه ی عالم جمع شده بودند ، حال که حال را از دست داده بود گذشته اش را هم به لجن بکشند. قفسه ی سینه اش می سوخت. خواست کابوس ها را فراری دهد ، لگدی حواله ی خرده سنگی کرد. سنگ غلطید و به پایین لغزید. به سنگ دیگری خورد کمی بزرگ تر ، و آن به دیگری ِ باز هم بزرگ تر و این برخورد ها ادامه یافت تا تخته سنگی را از جا کند.
حیرت زده از بالا می دید که چه طور خرده سنگی که با لگد پرانده بود تخته سنگی را بی رحمانه به سوی او به راه انداخته است . . .
حال چه کسی باور می کند که همه چیز از یک خرده سنگ شروع شد؟
آیا بهتر نیست برای این که راحت تر حکم محکومیت را صادر کنیم بگوییم : «او تخته سنگ را هل داد تا آن یکی را نابود کند؟»
آری ، این بهترین سناریو است. این را همه راحت تر باور می کنند. خیالمان هم جمع تر است. دیگر برای پرتاب گوجه فرنگی و تخم مرغ گندیده پای چوبه ی دار به او دست و دلمان نمی لرزد.
بگذار هِی بگوید : «به خدا فقط سنگریزه بود ، نمی دانم تخته سنگ از کجا سبز شد!» بگذار بگوید ؛ همه ی شان ازین حرف ها زیاد می زنند. بگذار بگوید . . .


پ.ن : آدم عاقل قبل از این که کاری کند ، حرفی بزند و یا پاسخی به حرف یا عمل دیگران بدهد ؛ حرف ، عمل یا پاسخش را مزمزه می کند و از خود می پرسد : نتیجه اش چه خواهد بود؟
حال احتمال دارد ، نتیجه ای که پیش بینی می کند درست باشد یا نه ، به هر حال اولین قدم برای عقل گرایی در زندگی فکر کردن به نتیجه است.
طبیعا حرف و عملی که بدون این پرسش انجام یا گفته شود ، جزو دسته ی اعمال منطقی و عقلانی آدم قرار نمی گیرد. و قانون «دو دو تا چهار تا» فقط در ریاضیات معتبر است ، نه در زندگی! لزومی ندارد نتیجه ی یک عمل با بزرگی و کوچکی اش تناسبی داشته باشد.


ارسال یک نظر