۱۳۹۰/۱۱/۰۷

دلم تنگه

اون قدیم ها هنوز همه ی تهران گاز کشی نبود، صف نفت رایج بود و کپسول های گازی که کامیون ها به محلات میاوردن و ملت دوون دوون کپسول های خالی رو می بردن تا پرش رو تحوبل بگیرن.

توی خونه ی مادر بزرگ – پدر بزرگ من یه علاء الدین بود و یه کرسی که البته زمان من دیگه منقلش زغالی نبود و پیشرفت کرده بود شده بود منقل برقی. همین طور سر تاقچه چراغ گرد سوزی بود که هر وقت برق می رفت (که کم هم این اتفاق نمی افتاد)، زود روشنش کنن تا چشم چشم رو ببینه!

یه رادیو بود که همیشه ازین باتری بزرگ ها توش بود که وقت بی برقی روشن بشه و صدای آژیر (زمان بمب بارون تهران، جنگ ایران و عراق) رو بشه شنید. و یه تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچ که اگه ماشین تو حیاط روشن می شد تصویرش به هم می ریخت.

دو تا اتاق اصلی داشت خونه که یکی رو بهش می گفتن اتاق عقبی، اون یکی هم اسمش بود اتاق بزرگه؛ اولی به اصطلاح امروزیا اتاق نشیمن بود و دومی مهمون خونه. زمستونا وسط اتاق عقبی کرسی که یک میز چوبی بزرگ بود رو می ذاشتن و زیرشم منتقل برقی و روشم یه لحاف بزرگ که بهش می گفتن «لحاف کرسی». کنج اتاق یه میز کوچک بود که روش سماور نفتی ای بود که همیشه آبش در حال قل زدن بود. کنار میز یه پارچ برنجی بزرگ برای آب کردن سماور و روی میز کنار سماور هم یه سینی پر استکان و نعلبکی های کوچیک که هنوز تو بعضی از قهوه خونه ها می شه دیدشون. به خاطر کمبود انرژی اتاق های دیگه ی خونه رو نمی شد گرم کرد و تو فصل سرما عملاً ازشون استفاده نمی شد. آشپزخونه و راهرو هم همیشه سرد بود.

امروز هوس کردم، هوس اتاق های کم نور اون موقع، هوس این که برم زیر کرسی، پاهام زیر کرسی گرم بشه و سرم بیرون باشه و نوک دماغم یخ کنه. دلم برای نون تازه و چای سماوری صبح ها تنگ شده، دلم برای خودم تنگ شده ...

ارسال یک نظر