۱۳۸۹/۱۲/۰۷

بالاخره این حساب کتاب ها غلط از آب درمیاد رفیق !

- اِ ، سلام ، شما اینجایید؟
- سلام علیکم و رحمه الله ! بله اینجام.
- آقا کجان پس؟
- گلاب به روتون رفتن موال.
- پس بقیه کوشن؟
- خلا ، اونور حیاط هست ، نیس که آقا از تاریکی می ترسن ، همه رو مجبور کردن برن دنبالشون ، این طوری خیالشون راحت تره.
- پس شما چرا نرفتید؟
- گفتم بالاخره باید یکی اینجا بمونه اگه کاری پیش اومد دیگه.
- اونوقت آقا هم قبول کردن؟
- من و آقا سال هاست با هم دوستیم ، ایشون هر چند زیاد تمایل نداشتند که من اینجا بمونم ، ولی لطف کردن و فعلاً که روی منو زمین ننداختند.
- بالاخره که چی؟ آخرش چی میشه؟
- من هنوز سر حرف هایی که پارسال زدم هستم!
- ازون موقع تا حالا که دیگه چیزی نگفتید.
- چرا دیگه ، همیشه گفتم که سر حرفام هستم.
- آخه این به چه دردی می خوره؟
- قرار نیست هر چیزی به درد خاصی بخوره.
- مهم اینه که من هنوز سر حرفام هستم ، آقا هم هنوز روی منو زمین ننداخته.
- خسته ناشید واقعاً!
- مونده نباشی جوون!

ارسال یک نظر