۱۳۸۹/۱۲/۰۹

لبخندی که به یک مو بند است

آخرین مسافر را که شکار کرد ، با ذوقی بچه گانه پشت رُل نشست ، نمی دانستم سر مست چه بود ، مستی زیر باری که حملش تمام بدن را خیس عرقی چرب با بویی تند می کند به مویی بند است ، وقتی پرایدی بی هوا از کوچه ای بیرون آمد و محکم به ماشینش کوبید این را فهمیدم ، وقتی سرش را روی فرمان گذاشت و برای چند لحظه چشمانش را باز نکرد . . .

ارسال یک نظر