۱۳۸۹/۰۱/۲۳

یـ ـک سـ ـال بـ ـیـ ـشـ ـتـ ـر

نمی دانم چه اصراری است به این که چیزی درست شود ؟ درست بشود که چه ؟
چه اصراری است به این که چیزی جمع شود ؟ جمع بشود که چه ؟
و چه اصراری است که تفاوتی حاصل شود ؟ فرق بکند که چه ؟
تا به حال که این طور بوده : راه رفتن روی تردمیل
همین که جا نماندم خودش جای شکر دارد
این بازی چیست که ادامه یا تمام شدنش هر دو یکی است
هر چند قدم که به حال خود روم یک پاره آجری چیزی چنان کنارم به زمین می خورد که از هر چیزی بی زارم می کند
زندگی شده پُست دادن روی برجک پادگان ، باید همیشه هشیار باشی
کاش این امید ویران کننده را به کناری نهاد و با لذت از هر لذتی که زمان را از یاد بَرَد ، بقیه اش را هم گذراند
چه حسی دارم ؟
هیچ حسی
قرار بر دویدن نیست
از اسب خبری نیست
از تاختن و یا حتی یورتمه ای چیزی
هر چه هست همان تردمیل است
افتادن از اسب ، باز افتادن از اسب است
ولی پرت شدن از روی تردمیل و به دنبالش کشیده شدن ، تنها حاصلش سرافکندگی است
ای کاش وقتی افتادنی در کار باشد ، همان لحظه ، لحظه ی پایان باشد
حقارت ِ کشیده شدن روی زمین آن هم بدون اسب را تاب نمی آورم !

ارسال یک نظر