‏نمایش پست‌ها با برچسب تریبون. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تریبون. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵/۱۲/۱۲

شل کن!

گاهی باید کمی شل کرد،
هنگامی که رها بود کمی فکر کرد،
قضاوت و حکم دادن کار سختیست،
احتمال اشتباه همیشه هست،
شاید روزی بفهمیم اشتبه حکم داده ایم که دیگر دیر شده باشد،
روزی که عزیزی را در ذهنمان حلق آویز کردیم، 
همه خاطرات شیرین را از ذهن زدودیم،
و برشی از زندگی را به خاطر یک تصور بی پایه مانند دندانی گندیده به بیرون انداختیم،
گذشته بر نمی گردد،
ولی یک حکم اشتباه می تواند خشمی پوچ را تا ابد همراهمان کند ...

۱۳۹۴/۱۲/۰۷

تحمل

ایران هزاران سال تاریخ دارد و هزاران سال نظام های دیکتاتوری در این کشور حکومت کرده اند و تنها کمی بیش از صد سال است  که آقازاده های قجری آن زمان برای تحصیل به فرنگ رفتند و در اروپا با دمکراسی آشنا شدند و برگشتند و علیه پدرانشان انقلاب مشروطه به راه انداختند و نهال دمکراسی خواهی را رسماً در این کشور قرص کردند. 
دیکتاتوری ریشه در تاریخ ما دارد و خواه نا خواه در فرهنگ ما هم نهادینه شده است، مبارزه صد و اندی ساله برای رسیدن به دمکراسی علاوه بر این که در اجتماع و مبارزات و جنبش های علنی جریان داشته، مبارزه ای درونی است که درون یک یک ما جریان دارد. 
اگر می بینیم در دولت های مختلفی که در این صد و خرده ای سال به قدرت رسیده اند، بحث خودی و غیر خودی در بیشتر مقاطع جریان داشته است، اندیشه های مخالف یا طرد می شده اند یا سرکوب، مهمترین دلیلش این بوده است که افرادی که قدرت را در دست داشته اند ایرانی بوده و خواه نا خواه از این فرهنگ جدا نبوده اند و گرنه هیچ کدام از کره مریخ یا مملکتی اجنبی نازل نشده اند که دنبال دلیل بیرون از خودمان بگردیم. 
جالب این است که درصد بالایی از کسانی که خارج از دایره قدرت و حاکمیت هستند و فریاد دمکراسی و آزادی خواهی سر می دهند هم در واقع تنها کلمه دمکراسی را بیان می کنند و در عمل دیکتاتورند، در گفته هایشان عمیق که شوی می بینی منظورشان از دمکراسی، آزادی بیان و حق انتخاب سرنوشت نیست، بلکه مقصود اصلی شان این است که آن چه ایشان برایشان مطلوب است تحقق یابد.
آن کسی که قدرت دارد عقیده مخالفش را سرکوب می کند و آن که قدرت ندارد عقیده مخالف را تحقیر می کند که اگر قدرت داشت می شود حدس زد این تحقیر به همان سرکوب ختم می شد. 
سئوال اینجاست چه فرقی میان این دو است؟
چه فرق می کند که کدام دسته حرف ها شعارهایشان مدرن تر و انسانی تر است و کدام گروه از کلمه دمکراسی بیشتر در جملاتشان استفاده می کنند در حالی که عملاً ماهیت رفتار و عملکرد هر دو شبیه به هم است؟
چه اصراری داریم که همه مثل ما فکر کنند؟ چه اصراری داریم که خودمان را عقل کل بدانیم و دیگران را غافل؟ چرا یاد نمی گیریم که به کسانی که مخالف نظر ما هستند احترام بگذاریم و آن ها را به رسمیت بشناسیم و قضاوتشان نکنیم؟ چرا اگر بحثی می کنیم به جای اندیشیدن به سخنان همدیگر، بیشتر به این فکر می کنیم که چطور نظر طرف مقابل را رد کنیم؟ چرا به جای به کار بردن منطق و استدلال به شخصیت همدیگر حمله می کنیم؟
باید یک بار دیگر معنای این واژه جذاب و هوس انگیز را مرور کنیم، تکلیف را با خودمان روشن کنیم که آیا اصولاً به این واژه اعتقادی داریم یا فقط لفظش را تکرار می کنیم؟ آیا تحمل شنیدن عقاید متفاوت یا حتی متضاد خود را داریم؟ آیا حتی وقتی در اکثریت هستیم حق اقلیت را به رسمیت می شناسیم؟ آیا در یک جمع کوچک دوستانه یا خانوادگی می توانیم برخوردی دمکراتیک داشته باشیم که برای یک کشور 80 میلیونی نسخه دمکراسی می پیچیم؟
مبارزه اصلی درون ما در حال انجام است و هرگاه تعداد بیشتری از ما در درونشان از این مبارزه سربلند بیرون آیند و آن چه از تاریخ هزاران ساله این کشور در فرهنگ و تربیت ما دمیده شده است در وجودشان کمرنگ تر شد می توانیم ادعا کنیم که یک قدم بزرگ به سوی دمکراسی نزدیک شده ایم. 

۱۳۹۴/۱۱/۲۴

این خود، ما را زیر آوار مصیبت گرفتار کرده ...

فقط به خودمان فکر می کنیم، فقط به قدرت، منافع مادی و معنوی، گروه و باندی که هویت خود را به آن گره زده ایم فکر می کنیم. برایمان مهم نیست در اثر رفتار ها و تصمیمات ما چه بلایی به سرشان بیاید. مهم این است که ما حالمان خوب باشد، این خودخواهی از بالا تا پایین جامعه ما ریشه دوانده، از یک نگهبان و دربان که به نظر شاید آدم مهمی نباشد، تا افرادی که تصمیماتشان می تواند بر روی سرنوشت یک ملت یا چندین ملت یا حتی تمام دنیا اثر بگذارد. 
فقط به خودمان فکر می کنیم....
هم خواستنش مسئله است، هم این که واقعاً سخت است از آن جا که هستیم بیاییم بالا و مسائل را از چشم یک ناظر ببینیم. 
این وسط معنی همه چیز عوض می شود، معنی عشق و دوست داشتن از همه بیشتر، حالا مهم نیست عشق و دوست داشتن چی، عشق به فرزند، عشق به مادر، عشق به وطن، عشق به همنوع، یا دوست داشتن یک دوست یا همکار، همه معنایشان به هم می ریزد.
آن وقت هر بلایی که سرمان بیاید، حیران و سرگردان، دنبال یک مقصر بیرون از خود می گردیم، غافل از خودیم و تنها به فکر خود ....

برچسب زدن

عاشق این هستیم که موضوعات پیچیده برایمان ساده باشد.
آدمیزاد با همه پیچیدگی هایش را با چند تست روانشناسی برچسب می زنیم و فکر می کنیم دیگر شناختیمش و تمام شد.

خودزنی

وقتی برای خودت ارزش قائل نیستی، وقتی خودت را دوست نداری، وقتی دیگران می شوند دلیل بودنت و همه معنای تو به بودن و نبودن ایشان بر می گردد، طبیعی است که وقتی نباشند همه چیز بی معنا شود.
مسئله بی رحمی زندگی و دنیا نیست، مسئله بی رحمی خود ماست که خود را از دوست داشتن خود محروم می کنیم. 

خاکستری

افراد از زاویه دید خود در موردت نظر می دهند، و بر مبنای این که تو در جهت منافع آنان بوده ای یا نه. 
کسی دنبال این نیست که تو اصالتاً چه خصوصیاتی داری، تا زمانی که در جهت خواست ایشان باشی، مورد ستایش واقع می شودی، و وقتی بر خلاف انتظارشان رفتار کنی یا تصمیم بگیری، محکوم می شوی.
مهم نیست که در هر کدام از دو حالت، منطق چه می گوید، وجدان به کدام سمت است، یا درست و غلط کدام است و اصولاً با کدام معیار سنجیده می شود.
مهم تنها یک مقایسه است، بین آن چه به نظر می رسد بوده ای، و آن چه انتظار داشته اند که باشی.
ممکن است از نظر کسی تا دیروز فرشته ای بوده باشی که حاضر است جانش را برایت بدهد، و امروز شیطانی شده باشی که نفس کشیدنت موجب رنجش و عذابش می شود.
هم زمان از یک زاویه سیاه و از زاویه  دیگر سفید به نظر می رسی، این سیاه و سفید دیده شدن ها، اصل ماجرا را تغییر نمی دهد. 
کم ریسک ترین کار این است کاری بکنی که به نظرت درست است، نه کاری که به نظر دیگران درست است. نظر دیگران یکسان نیست و دنبال جلب نظر همه بودن، تنها موجب سردرگمی است. این طوری حداقل اگر هم اشتباه کرده باشی، اشتباه خودت است، حسرت نمی خوری که ای کاش خودم تصمیم گرفته بودم و بر اساس حرف و نظر دیگران منفعالانه و کوکورانه پیش نمی رفتم.

۱۳۹۴/۰۸/۲۵

به من میگی روشنفکر؟!


آنقدر منزوی شده ایم، آنقدر همیشه به نام ما با همه دنیا ساز مخالف زده اند، که هر بهانه ای گیرمان بیاید، می خواهیم فریاد بزنیم که ما هم مثل بقیه دنیاییم، حال مهم نیست که اصلا آن کار چیست، کمپین سطل آب یخ است، یا ولنتاین یا همدردی با مردم پاریس ... هیچکدام این ها کارهای بدی نیستند، و ایرادی هم ندارند؛ منتهی انگیزه ما به نظرم از سر انسانیت و نوع دوستی نیست، صرفاً می خواهیم ثابت کنیم ما داعشی یا طالبانی نیستیم. می خواهیم بگوییم روشنفکریم و به عشق اهمیت می دهیم، می خواهیم بگوییم بیمارانی که بیماری صعب العلاج دارند برایمان مهم اند و از مرگ صدها پاریسی غمگینیم. 
به قول مهران مدیری کلاً خوب جو گیر می شویم..... (سریال مرد هزار چهره)
بلد نیستیم خودمان باشیم، اعتدالی که دولت جدید به عنوان شعار انتخاب کرد، فارغ از این که در عمل چقدر این دولت موفق بوده یا نه، به نظرم گمشده ی ماست. یا کشف حجاب می کنیم، یا حجاب را اجباری می کنیم. یا با غرب دشمنی می کنیم و حاضریم به همه عالم باج بدهیم که از این طرز فکرمان دست بر نداریم، یا هر چه از غرب برسد چه خوب و چه بد را بدون تأمل دنباله رو می شویم ...
از لفط «روشنفکر» فقط یک سری ادا و اطوار مانده و پز و فخر فروشی، و متأسفانه مصادیق جهل، تحجر و افراطی گری به وفور از نوع مرغوبش یافت می شود ....

خون تو قرمز نیست رفیق!

مرگ انسان های بی گناه برای فردی که روح و روان سالمی داشته باشد دردناک و غم انگیز است، منتهی برایم عجیب است که چرا وقتی هزاران هزار بی گناه در بسیاری از نقاط جهان، به خصوص خاورمیانه، به دلیل جنگ قدرت کشورهایی مثل آمریکا و روسیه کشته می شوند، هر چه دارند و ندارند از بین می رود، از سر فلاکت به بد ترین شکل مهاجرت می کنند، این همه سر و صدا به پا نمی شود که مرگ چند صد نفر بی گناه در پاریس همه دنیا را متحیر می کند؟ ظاهرا خون آدمیزاد بسته به این که کجای این کره خاکی به دنیا آمده و سکنی گزیده باشد رنگ متفاوتی دارد ...

۱۳۹۴/۰۶/۰۶

دنیای فانی

همه مسخره اش می کنند، می گویند هیچ هدفی ندارد، تارک دنیا شده، پیاده روی می کند، عکس می گیرد، فیلم می بیند، کاری که دوست دارد می کند.ما هر روز کاری که دوست نداریم می کنیم. ماسک میزنیم، خودمان را به لجن می کشیم که چه؟ خودمان هم نمی دانیم. 
به نظرم آن کس که باید مسخره شود ماییم نه او ...

۱۳۹۴/۰۶/۰۵

بی کاری

این مشکل بی کاری غیر از این که بخش مهمی از جامعه را با مشکل معیشتی گرفتار کرده، برخی دیگر را در معرض افکار و خیال پردازی های بی کاران قرار داده است.
مسئولین رسیدگی کنند لطفاً ...

۱۳۹۴/۰۱/۲۲

من گوشام نمی شنوه ... !

باید یک چیزی داشته باشیم که بهش وصل باشیم و به کمک اون از تفکر و تصمیم گیری فرار کنیم، یا عرب زده می شیم، یا غرب زده یا کوروش زده. بالاخره باید یه چیزی باشه که نسبت بهش تعصب داشته باشیم ...

۱۳۹۴/۰۱/۰۲

زندگی مشترک

از کسی شنیدم قبل از ازدواج باید فرضت را بر این بگذاری که طرف مقابلت بعد از ازدواج هر آن چه صفت منفی در حال حاضر دارد ده برابر بدتر می شود و هر آن چه صفت مثبت دارد ده برابر کمتر می شود. بعد از خود بپرسی آیا زندگی با چنین فردی که بدی هایش ده برابر می شود و خوبی هایش ده برابر آب می رود برایت رضایت بخش خواهد بود یا خیر.
با خودم فکر می کنم با این فرمول هیچ آدمی پیدا نمی شود که بتوان گفت گزینه مناسبی برای ازدواج است. شاید برای همین است که هر فرد متأهلی را می بینی دارد نق می زند و از زندگی مشترک گله می کند ....

روابط عمومی

وقتی یک نفر روابط عمومی اش از حدی ضعیف تر باشد دیگر نمی گویند «روابط عمومی اش خیلی ضعیف است»؛ می گویند «طرف شعور اجتماعی اش خیلی پایین است».

۱۳۹۳/۱۲/۰۱

قضاوت

شاید وقتی می گوییم ایران کشوری جهان سومی است و از کشورهای پیشرفته دنیا عقب تر است، زود فکرمان برود سمت این که آن ها در صنعت پیشرفته ترند، یا شهر ها و روستاهایشان امکانات و رفاه بیشتری برای زندگی دارد.
اما به نظرم گیر اصلی ما نه در صنعت و تکنولوژی بلکه در علوم انسانی است، زاویه دیدمان به دنیا اشکال دارد، بلد نیستیم درست فکر کنیم، درست تحلیل کنیم، درست رفتار کنیم. نتیحه این ضعف می شود ضعف در حوزه های دیگر. 
حالا فرض بفرمائید شروع می کنیم به این که با مطالعه علوم انسانی، روش های مدرن مدیریتی، خودشناسی و ... این ضعف را پوشش دهیم و در مسیر درست قرار بگیریم. در این زمینه خوشبختانه روز به روز شاهد این هستیم که افراد بیشتری متوجه این ضعف شده اند و برای جبران آن تلاش می کنند. 
منتهی مشکلی که وجود دارد، این است که تغییر نگرش بسیار سخت است، با خواندن چند کتاب و مقاله و شرکت در چند کلاس، نمی شود نگرش را اصلاح کرد. مطالب را می خوانیم و می شنویم ولی باز با عینک نگرش جهان سومیمان آن ها را می فهمیم.
یکی از نمونه هایی که این چند وقت به آن برخورد کرده ام، افرادی هستند که در مورد تحلیل شخصیت افراد مطالبی خوانده اند، اتواع تست هایی که در این زمینه هست را پیدا کرده اند، خودشان و اطرافیان را از طریق همین تست ها و نشانه هایی که در رفتار افراد می بینند تحلیل می کنند. 
تا اینجای کار اشکالی وجود ندارد و خیلی هم خوب است. مشکل از آن جا آغاز می شود که فراموش می کنند که بشر با همه تلاش هایش در زمینه علوم انسانی بسیار عقب تر از علومی چون فیزیک و ریاضی است و نتایجی که از این تست ها بدست می آید را الزاماً نباید درباره اش مطمئن بود و نباید با دیدن دو نشانه و بدست آمدن نتیجه چند تست در مورد موجود پیچیده ای به نام انسان حکم کلی داد.
یکی از ضعف هایمان این است که هنوز مطلق نگر هستیم و بلد نشده ایم که در برابر هر گزاره ای یک علامت سوال - هرچند کوچک - در ذهنمان بگذاریم تا راه بازگشتی از اعتقاداتمان و قضاوت هایمان در ذهن باقی بماند.

۱۳۹۳/۰۶/۰۸

می خواستم خفه ش کنم

وقتی کسی داره چرت و پرت میگه معمولا یا ته دلت خنده ت میگیره، یا حرص می خوری. هرچی اون طرف گوینده برات مهم تر باشه خنده ت به خشم تبدیل میشه

۱۳۹۳/۰۶/۰۶

کمپین آب یخ


می خواهم قضاوت کنم! در مورد کمپین آب یخ، ذهنیت کمبود را کنار بگذاریم، کمپین آب سرد جای چیزی را تنگ نکرده، در مورد کم آبی نگرانیم؟ خب خلاقیت بخرج دهیم و جریانی ایجاد کنیم. در مورد کشتار این روزها شدیدتر از همیشه خاورمیانه نگرانیم؟ خب در این مورد کاری بکنیم. چرا فکر می کنیم کمپین آب سرد اگر باشد آن ها نمی توانند باشند؟

البته سوای این مطلب، یاد دیالوگ مهران مدیری در مرد هزار چهره می افتم که اگر اشتباه نکنم یک همچین چیزی می گوید: من کلاً خوب جو گیر میشم! شما بخوانید که ما کلاً خوب جوگیر می شویم!

۱۳۹۳/۰۱/۰۹

غم انگیز است ...

غم انگیز است دختری به جای شور و شوق، غم و خشم در دلش خانه کند ...
غم انگیز است دختری موهایش ژولیده و چرب شود ...
غم انگیز است دختری احساس کند چون پرنده ای در قفس است و بالهایش پرواز را فراموش کند ...

غم انگیز است پسری امیدش از خودش سلب شود ...
غم انگیز است پسری کابوسش شیرین تر از بیداری، سنگین کند خوابش را ...
غم انگیز است پسری موقع راه رفتن، به سنگ فرش خیابان خیره شود ...

۱۳۹۳/۰۱/۰۴

قدرت

کمتر کسی یافت می شود، در پی قدرت و به رخ کشیدن آن نباشد، حتی در یک خانواده کوچک ...
 انتظار از قدرتمند برای عدم تحمیل تفکراتش، به کرسی نشاندن خواسته هایش و انجام رفتاری عادلانه منطقی نیست
وقتی از انسانیت حرف می زنیم، باید منظورمان بی عدالتی و زورگویی باشد، نه رفتاری مبتنی بر وجدان و عادلانه، چون انسان زورگو، طماع و خودنگر است
واژه های انسانیت، رفتار انسانی و ... به اشتباه معنی دیگری در ذهن ما یافته اند ...

۱۳۹۲/۰۹/۱۸

دو روی یک سکه

مشکل فرهنگی جامعه را اسلام، شیعه و پیروی از آیینی که متجاوزان به ایران سردمدارش بودند می داند. نه هیچ دین دیگری را از طریق منابع معتبر مطالعه کرده است و نه اسلام را. نمی داند که به هر دینی نقد های فراوانی وارد است. 
ادعای روشنفکری اش هم می شود. هر فرد مذهبی ای را امل می نامد و خود را به دلیل لامذهب بودن فرهیخته.
اما ماهیت رفتارهایش با آن فرد مذهبی بی منطق -که هرچه به او می گویند را باور می کند- که از رفتارهای او به تنگ آمده و از سر تلافی به دین او حمله می کند یکی است. 
هر دو فقط خود را قبول دارند.
هر دو هر که مانند خوشان فکر نمی کند را جاهل می دانند.
هر دو به عقاید متفاوت با خود توهین می کنند.
هر دو همه چیز را صفر یا یک و مطلق می بینند.

داستان لئو مسی بهانه ای برای یادآوری یک عادت اشتباه

عادت داریم تعمیم بدهیم. یک عده رفته اند و در صفحه شخصی لئو مسی بازیکن آرژانتینی چرند نوشته اند. یکسری هم اینجا نشسته اند و با استناد به کار آن ها ادب و شعور کل جامعه را زیر سوال می برند.
محض یادآوری باید بگویم مشهور ترین هولیگان های جهان انگلیسی اند و البته ترکیه هم در این زمینه سابقه ای درخشان دارد. ولی نشنیده ام  کسی کل جامعه انگلیس و ترکیه را به این بهانه به بی فرهنگی متهم کند.

فردی مثالی میزد در خصوص رفتارهای افراد عامی جامعه؛ می گفت: آیا مردم آلمان را می توانی بی فرهنگ بنامی؟ همین مردم زمان هیتلر با یک سخنرانی به کتابفروشی ها حمله می کردند و کتاب ها را آتش میزدند یا یهودی ها را آزار می دادند. آنچه ما را متفاوت می کند این رفتارها نیست. ما مشکلمان جای دیگری است. به نظرم اشتباه است که به دلیل توهین های انجام شده به مسی به چنین نتیجه گیری هایی برسیم.
این تعمیم دادن مانع از این می شود که موانع و مشکلات اصلی فرهنگی مان را بشناسیم، در واقع با تشخیص اشتباه مشکلات توان شناخت آن مشکل و تلاش جهت رفع ش را از خود دریغ می کنیم.
یکی از این مشکلات عادت اشتباه «تعمیم دادن» است.

* هولیگان به طرفداران فوتبالی ای گفته می شود که به شکل بیمارگونه ای از تیمشان حمایت می کنند و از فحاشی و حتی درگیری فیزیکی با تیم حریف و طرفدارانش ابایی ندارند.
* برای دیدن صفحه فیسبوک لیونل مسی به این آدرس بروید.